لغت نامه دهخدا حرف ب

اما این همه، در آگاهی ثریا، به عنوان خاطره و یادآوری، سر از نو امکان ظهور می­یابند؛ مردی زرنگ، نیرنگ­باز، تشنه­ی سکس، پول و قدرت، دکتر نجیب الله که دست از سر ثریا برنمی­داشت، دیگر ظاهرن دست بردار شده و از جهان واقع محو شده بود اما به عنوان حقیقتی در خاطره­ی ثریا لمیده حضور داشت. زمان می­­گذرد، بسیار چیزها دستخوش تغییر و تحول می­شود؛ مرگ، آدم­های زیادی را که ثریا می­شناخت، نابود می­کند. ثریا با مرگ دوستان و دشمنان­اش به این نتیجه می­رسد که با نوشتن در برابر مرگ خودش، ایستاد شود؛ و نگذارد که با مرگ، فراموش شود؛ بنابر این، ثریا بها، با نوشتن این کتاب، از مظلومان، یادبود می­کند و ستم­گران را می­بخشد، و به آینده­گان هوشدار می­دهد که انسان، با همه ستم­پیشگی، محکوم به فنا و نابودی است، پس بهتر این است که فراتر از هر ایدیولوژی­ای به انسان با ایجاد سیستم­های دموکراتیک و کارآمد سیاسی و اجتماعی، احترام بگذاریم و انسان­بودن تنها در نظام سیاسی­ای قابل تجربه است که فرد آدمی،آزادی عقیده و باور، و اختیار داشتن تن و جان و اراده­ی خودش برایش ممکن باشد و از دیگری، برایش قابل درک و احترام، باشد.

این دو مرد برای ثریا به دو جهان تعلق می­گیرد؛ جهانی کاملن شر و اهریمنی که فرمان­روای این جهان نجیب الله است، و جهانی کاملن خیر، نیکی و اهورایی که فرمان­روای آن احمد شاه مسعود است. در این صورت، طبیعت می­تواند تن و جسم نویسنده را نابود کند اما نمی­تواند نام او را نابود کند؛ نام نویسنده؛ همیشه در برابر طبیعت سرکش، همچون آگاهی، باقی می­ماند. احمد شاه مسعود، مردی دیگر که فر شته­ی رهایی ثریا از اسارت نجیب الله شد، و ثریا همیشه در یاد و خاطره­اش سپاس­گزار اوست؛ او نیز از جهان واقع رخت بربسته اما در جهان یاد و خاطره­ی ثریا برایش جهان حقیقی مهمی را باز کرده است و همواره، ثریا این مرد را به یاد می­آورد.

اماصدیق از فرهنگ انتقام دست بر نمی دارد و دخترش را که سالهااز پدر متنفر بوده به دام می اندازد و از او جدا می­کند و ثریا تنها می­شود این تنهایی برای ثریا که زنی است با عاطفه­ی شدیدی مادری؛ به نوعی، حضور دو فرزندش برایش توجیه­ی روانی زندگی او در جهان بود، دیگر این توجیه را از دست می­دهد؛ بایستی سر از نوع توجیه­ی روانی­اش را از زنده بودن و زندگی کردن در این جهان بازسازی کند که این بازسازی او را به سوی اشتراک در جلسه­های روان­کاوی و روان­شناسی می­کشاند؛ تا این که مانند روکانتون، شخصیت محوری رمان تهوع سارتر، توجیه­ی حضورش را در نوشتن، پیدا می­کند.

برخی از نخستین گویندگان فارسی از سر زمین های برخاسته بودند که امروز در خاک افغانستان قرار دارند. کتاب، قدرت افشاسازی، خیلی واقع­بینانه دارد؛ زندگی شخصیت­های سیاسی خلق و پرچم و از خودش را هم از نظر سیاسی و اجتماعی و از نظر خصوصی و شخصی، آفتابی می­کند. فرزندان در هنجارهای سنتی و شرقی، صریح به عاطفه­ی مادری پاسخ رد نمی­دهند اما هنجارهای فرهنگی و اجتماعی مدرن و غربی به فرزندان این امکان را فراهم می­کند تا پاسخ عاطفی مادر را بی پاسخ بگذارد و برای مادر هم این بی پاسخ گذاشتن زیاد حیرت برانگیز نیست. بنابر این، با نوشتن مبارزه می­کند در برابر فراموشی و نیستی؛ می­خواهد در برابر مرگ خودش و در برابر هرچه که او را به خاموشی و خاموش شدن تهدید می­کند، ایستادگی کند و ایستاد شود.

کتاب، معرفت ما را از تاریخ معاصر افغانستان به چالش می­کشد؛ در ضمن فهم ممکن روایت مردانه­ی ما را نیز از مفهوم تاریخ و ارایه­ی تاریخ دیگرگون می­کند، و فهم ممکن، غیر از فهم مردانه­ی موجود را از مفهوم تاریخ و ارایه­ی روایت تاریخ فرا روی ما می­گذارد که این فهم از تاریخ و از ارایه­ی روایت از تاریخ یک فهم زنانه از تاریخ است؛ که تاریخ را به شیوه­ی داستانی در اتوبیوگرافیک­نویسی ارایه کرده است؛ بنابر این، این امر را در میان می­گذارد که تاریخ را می­توان غیر از ارایه­ی خطی و یک نواخت موجود؛ طور دیگر هم نوشت و روایت کرد.

بهر حال، یادم آمد چیزی که گفتنش در مورد سرنوشت این زبان خیلی ضروری است؛ وقتی سرزمین بزرگ بدخشان و خاصتاً سرزمین شغنان در زمان امیر عبدالرحمان خان به دو کشور جداگانه تقسیم شد – که بحث سیاسی است – این زبان نیز در داخل دو فرهنگ مجزا از هم، ناچار به زیست شد. ماسون نیزدر بسیاری جاها از پشه یی یاد آوری نموده و مینویسد: این زبان در کوهستانات شرقی نجراب مروج بوده و در شش قریه به آن تکلم می نمایند و همچنان آنعده باشنده گان نجراب به آن حرف میزنند که به زبان فارسی نیز آشنایی دارند.

داشته باشد. در دیکشنری بیاموز این شکل ها به طور مجزا معرفی می شوند. کتاب، ارایه­ی چشم­دید معتبر، از تاریخ سیاسی معاصر افغانستان به ویژه جریان خلق و پرچم است؛ این ارایه، تا بیرون­تاریخ باشد، درون­تاریخ است؛ یعنی این که موقعیت سیاسی، خانوادگی و اجتماعی نویسنده، این فرصت را برای نویسنده فراهم کرده که نویسنده توانسته، پشت صحنه­ی قدرت را ببیند که چگونه ظاهر قدرت سیاسی در افغانستان، شکل می­گیرد. کتاب، دارنده­ی سندهای معتبر است از کشته شدن شخصیت­های سیاسی مخالف رژیم، پنهان­کاری­های قومی رژیم برای تامین منفعت قومی، از جمله، احصاییه و شمار نشدن دقیق مردم افغانستان، جعل­سازی اصطلاح پشتونستان، تداوم جنگ و نا آرامی، برای گِل­آلود شدن وضعیت سیاسی و اجتماعی تا تکه­داران قومی بتوانند از این فضای گِل­آلود، ماهی گیری کنند.

نوز نابرده این حدیث بسر.فرخی. زنان هزاره، به دلیل حیا و غرابت این واژه، آن را به کار می­برند که کسی متوجه صحبت­شان نشود. بسیجیدن آیین آن روزگار.فردوسی. در کنار آشنائی با زبان عربی، آشنائی با اوستائی و پهلوی نیز ضرورت انکارناپذیر یافته است و البته تسلط بر یکی دوتا از زبانهای مهم اروپایی نیز شرط ناگزیر استفاده ی مستقیم از پژوهشهای خاورشناسان است و بدون آن کوتهبینی و کمبینی پدیدار میشود. از روی تجربه ی یومیه نیز می توان اثبات کرد که زبانها،بویژه آنانی که مانند زبان دری در قلمرو وسیعی کاربرد دارند،الزاماً کاربردشان یکسان نیست،این تفاوت در السنه های بزرگی چون دری، تا آن حد انکشاف می نمایدکه امرِارتباط و همفهمی را مختل می سازد،در چنین حالتی زبان را دارای چندین لهجه معرفی می کنند،در حالی که اختلاف لهجه های پارسی دری،از پار دریا تا ایران واز بامیان گرفته تا بدخشان هنوزدرحدودی نرسیده که در امر افهام و تفهیم تاثیرسوء گذارد،چون زبان ابزار ارتباط است،مادامی که گوینده گان و نویسنده گان آن از اختلاف لهجه ها و مشکلات ناشی ازان در امر ارتباط ، شاکی نیستند هرنوع تلاش در جهت بیگانه معرفی کردن زبان فارسی ایران با زبان دری، جزتوطیه بازی و نیرنگ سازمانهای فاشیستی چیز دیگری نیست،این سازمانهااز آنچه در گذشته انجام داده ا ند عبرتی نگرفته اند،زیرا هر انسان نامتمدن توانایی نقد گذشته ی منفی خود را ندارد،به زعم ایشان سبب رکود و جمود زبان دوم افغانستان(پشتو)،پیشرفت و انکشاف روز افزون پارسی است،در حالی که زبان دری می تواند الگویی برای پیشرفت زبانهای دیگر وطن ما گردد،چنانچه تا کنون این نقش را در انکشاف زبان پشتو به عهده داشته، از سوی دیگر،اختلافاتی که پیشگامان جنبش ناسیونالیستی فاشیستی باایران دارند،توانایی ایستاده گی و مقابله باایران در بساط شان موجود نیست،اجباراًاز هیچ نوع توطیه علیه پارسی زبانان افغانستان دریغ نمی ورزند،آن موقع که ،رسانه های جمعی در اختیار دولت های قبیله یی بود،دست سایرین از آن کوتاه،حکام آنچه را می پسندیدند، همان بود،در همان اوضاع و احوالِ پیچیده ی حکومت فردی قادر نشدند سد راهِ انکشاف زبان پارسی گردند،درحال حاضر اوضاعِ زمان دگرگون است،خیل و ختک توانایی های قبلی را ندارند،دست کم مانند گذشته بر قلم و تاریخ و ادب نمی توانند فرمان برانند،نظامی چون نظام سیاسی داؤد خانی که دین و ایمانش فقط قوم بود،و بر همه ابعاد هستی جامعه ی عقب نگهداشته شده فرمان می راند،این آرمانش را به گورستان برد،بعید به نظر می رسد که لاش خواران کنونی بدان برسند،گرچه موقع شناسِ خوبی همچو آقای کرزی درکنارآنها است،که در روز نخست دستان آقای پروفیسور ربانی را بوسید،و محافظین شهید مسعودرا باافتخار ویژه یی محافظان خود معرفی نمود، ودر میانه راه چیزی نمانده بود که استاد ویاران مسعود را به دادگاهِ بین المللی جهت محاکمه معرفی کند.

که دریا دار به معنی( کوه) اونته یا اونتا ( بریده شده ) گمبیری ( دشت ) چوره گلی ( گردنه دزدان ) کله گوش ( اصلاً گله گوش است که به معنی دره صوف است ) که در اینجا صوف های زیاد موجود است . در وسط این دو جهان یا دو مرد؛ زنی هست که در خاطر ثریا می­گذرد، این زن خود ثریا است که دیگر به عنوان امر گذشته، در خاطرش وجود دارد. آدم­های که تاثیر منفی یا مثبت بر زندگی ثریا گذاشته بودند؛ دیگر تقریبن نیست شده بودند یا از صحنه­ی قدرت و روزگار به حاشیه رانده شده بودند.

رولان بارات می­گوید، نوشتن جهیدن از مرگ و فراموشی به سوی هستی و جاودانگی است؛ ثریا بها، استراتیژی مبارزاتی­اش رابا بی عدالتی، فراموشی و از یاد رفتن، با نوشتن تغییر می­دهد؛ می­خواهد با نوشتن برای همیشه حتا برای وقتی که دیگر نیست هم؛ همچنان مبارزه کند. اما در این وسط مردی دیگری هم وجود دارد بنام صدیق که به برزخ می­ماند، اما ثریا دیگر او را دور انداخته است، و این موجود حتا در خاطرش هم نمی­گذرد. ثریا بها به همکاری احمد شاه مسعود با خانواده­اش به امریکا می­رود و پناهنده­ی سیاسی می­شود؛ تهدید مستقیم نجیب الله بر ثریا پایان می­یابد اما او با چالش­های جدیدی در امریکا رو به رو می­شود.

ثریا بها با خانواده­اش، پس از مدتی را که در جبهه­ی جنگ سپری می­کند؛ رهسپار امریکا می­شود. موقعی که به امریکا می­رسد بنابه نداشتن اعتماد به نفس شخصیتی، بای فرند زنان پیر امریکایی می­شود و شب­ها را به خانه­ی این زنان سپری می­کند. صدیق، در امریکا، افراد خانواده­ی پدری و قوم و خویش­اش را دیگر در کنارش نمی­بیند که مظلومیت­نمایی کند و دست به خودکشی بزند تا مورد توجه­ی شان قرار بگیرد و با این مورد توجه قرار گرفتن اهمیت و حضور خودش را در زندگی توجیه کند؛ استراتیژی جدیدی را برای توجیه­ی حضورش در زندگی، طراحی می­کند که این استراتیژی، دسیسه­سازی در درون خانواده­ی خودش است؛ می­خواهد با شستشوی مغزی رابطه­ی فرزاندان­اش را با مادرشان تیره کند و با این کار، حضور و اهمیت خودش را می­آزماید؛ این استراتیژی صدیق با امکان­های اجتماعی و فرهنگی امریکایی، کارگر می­افتد و کم کم رابطه­ی عاطفی پسرش با مادر به سستی می­گراید و این سست شدن عاطفه­ی فرزندی و مادری به صدیق امکان بیشتر می­بخشد تا با استفاده از این وضعیت، حضورش را برای خودش در جهان توجیه کرده باشد.

دیدگاهتان را بنویسید